آدمی به مسائل خود بیش از اندازه نزدیک میشود و از اینرو تردید میکند و میترسد .
دوست یا "شفا دهنده" به روشنی موفقیت و سلامت یا برکت و ثروت را برای او میبیند و هرگز دچار تزلزل نمیشود ، چون بیش از اندازه به آن وضعیت نزدیک نیست !
"به عینیت درآوردن خواسته برای دیگری به مراتب آسانتر از "به عینیت در اوردن خواسته " برای خویشتن است .
از ا ین رو اگر کسی احساس میکند دچار تزلزل شده است هرگز نباید در طلب کمک تردید روا دارد .
###############
باید "احساس حضور خدا" را به عادت بدل کند تا لحظه ای از یاد خدا غافل نباشد.
"در همه ی راه های خود او را بشناس و او طریق هایت را راست خواهد گردانید."
هیچ چیز زیاده از حد ناچیز یا زیاده از حد عظیم نیست !
گاه رویدادی بس ناچیز میتواند نقطه ی عطف زندگی انسان باشد .
رابرت فولتون با دیدن آب جوشی که از یک کتری بخار میکرد کشتی بخار را دید .
###############
هرگاه انسان بیش از اندازه از خود مظمئن باشد اغلب با مانعی بازدارنده برخورد میکند که معنایش این است که به جای توکل به "الوهیت درون" به شخصیت خود اتکا کرده است .
###############
تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما میبرد ، اندیشه های منفی خود اوست !
هیچکس جز خود آدمی چیزی به خود نمیدهد و هیچکس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمیدارد .
###############
انسان هم میتواند دایره باشه هم یک خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خود بچرخی ؟ یا تا بی نهایت ادامه بدهی
###############
نگرانی هرگز از غصۀ فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:37  توسط مريم
|
حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از دانشجویان دربند

حمایت خواهیم کرد از دستانی که به جرم اتحاد در انزوا به سر میبرند و میستاییم آنانی را که با خونشان حیات در رگ های خشکیده ی مرزی می چکانند که سالهاست ضحاک با روح اندیشه خواری و عدالت ستیزی بر آن حکم می راند.
آنانکه در صددند نور را از میان پیچکهای ابتذال به سرزمینی ببخشایند که در آن انبوه مردگان زندگی را تجربه میکنند. کسانی که با سلاح آگاهی زنجیر اسارت را خواهند گسست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:10  توسط مريم
|
افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه ای را روی خاری گرفتار می بیند. او با دقت زیاد پروانه را رها می سازد و پروانه پرواز می کند. سپس باز می گردد و تبدیل به یک پری زیبا می شود و به دخترک می گوید: «به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهم کرد.» دخترک لحظاتی فکر می کند و می گوید: «من می خواهم شاد باشم. » پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی می گوید و بعد ناگهان ناپدید می شود. موقعی که دختر بزرگ می شود، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود ندارد. هرگاه کسی از او درباره ی راز شادی اش سوال می کند لبخند می زند و می گوید :« من تنها فقط به حرف یک پری خوب و مهربان گوش دادم.» موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند. آنها به او التماس کردند:« تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟ » پیر زن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت: « او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!» هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم فقط هنگامی قادر به پروازیم که به یکدیگر بپیوندیم. "لوچیانو دو کرنسترو"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:38  توسط مريم
|
